شیدایی بر مستان مسلط خواهد شد و من، و من هر زمان که تو را به یاد میآورمْ خود را به یاد میآورم و آنگاه خود را از یاد میبرم. تو دیوان مستی میخوانی و منْ ناهوش از عالم میروم. من تو را به فراموش میآورم و تو مرا مستانه زخم میزنی. تو در برف میخشکی و من در خفقانْ آتش میگیرم. من میمیرم و تو مرا در آغوش نمیکشی. دنیا اوج میگیرد و من به تو سقوط میکنم. گنجشکِ خوابآلود در پیِ آوازی که گرگان میخوانندْ کوچ خواهد کرد، و تو کوچ کرده بودی و من و زوزهْ همدیگر را به آغوش کشیدهایم. من دَردانه خواهم مُرد، و تو زیبایی را عاشقانه غرقِ خود خواهی کرد.
گاهی میشود که آدمها را تیپبندی میکنم؛ مثلاً میگویم فلانی که نانواست، یا دکهای سر کوچه، و وقتی میفهمم که همان آدم، خیلی از کارها یا تفکراتش شبیه به خود من است و او هم بعضی اوقات در زندگیاش به رنجهای وجودیاش فکر میکند، جا میخورم. از اینکه میفهمم او تیپ نیست، جا میخورم. از اینجا به بعد، من فکر میکنم که تیپ برای فیلمهاست. آدمها، یکسری اشیاء نیستند که صرفاً برای شغل، وضعیت ظاهری، تحصیلات، وضعیت ازدواج، مکان زندگی، میزان درآمد و غیره، آنها را طبقهبندی کنم. خیلی سخت نیست، مغز من، صرفاً برای اینکه کمتر از خودش کار بکشد، آدمهای خیلی زیادی را نادیده گرفته است. نادیدهگرفتنی که پشتبندش، یک هرم رقابتی از آدمها درست کرده است و خودش را خاص میبیند. من خاص نیستم، تیپ هم نیستم.