آره، دست ما نیست که کسی دلش واسهمون تنگ نشه. مثلاً من دلم واسه دختری که امروز توی متروی قلهک دیدم، تنگ شده.
امیدوار بودم که چشمهٔ خواستنهایم بخشکد، اما آدمیست و خواستنْ انگار.
از سردرد، از صبح هفت مسکن خوردهام، حواسم بود که تعدادش یادم بماند که روزهای بعد بدانم که میتوانم این تعداد مسکن و یکی بیشترش را بخورم.
سرم گیج میخورد، گوشی را تکیه دادهام به زمین، و تلاش میکنم که پیش از خواب، رویایی را در بیداری ببینم و بنویسم. دوست داری کجا برویم؟ آه، زیاد فکر نکن، من هم خیلی جاها نرفتهام، میبینی که میتوانیم هر مکانی را دروغین متصور شویم، تا زمانی که تو خیالی و خیالْ خیال است، آزاد باش زیبا. کویر؟ من میدانم چرا، یا که شاید نه، نه؟ بههرحال آرزوی منست، در کویر خود را کشتن، آرزو که بر جوانان عیب نیست زیبا؟
ساق دستم به درِ مینیبوس خورد و زخم شد. پیاده که شدیم، چشم چرخاندم که محمد را پیدا کنم، میدانستم چسب زخم دارد. باید پیاده میرفتیم تا کنار بچهها، و من چادر را باید برمیداشتم. من فقط محمد را میشناختم، البته اگر هشت دقیقه مکالمهام با آقاناصر، رانندهٔ مینیبوس را آشنایی حساب نکنم. دوست نداشتم محمد را صدا بزنم، ده دوازده نفر کنار هم بودند و لابد بعدش مرا نگاه میکردند. دست راستم زخم شده بود، بالایش آوردم و نگاه کردم، سهبندانگشت شکاف خورده بود و چند قطره خون خشکیده بود بین موهای دستم. آقاناصر صدا زد.
- مهندس چیزی... ای بابا... لا اله الا الله... ای بابا... صب کن پاشم، میدونم کجا خوره، شرمنده بخدا، هی میگفتم این آخرش گیر میکنه به یه جا، ولیخب اینور در بود، حواست کجا بود، بیا، نه فشار بده مهندس، چیزی نیس، خوبی؟
- خوبم آقاناصر. میشه بیزحمت محمد رو صدا بزنی؟ گاز داره فک کنم.
تا محمد که آمد، سرم گیج خورده بود و روی خاک کنار آسفالت دراز کشیده بودم و دستم را بالا نگه داشته بودم. گوشم سوت میکشید. محمد کنارم نشست، حرف میزد، ولی نمیشنیدم. بالای سرم، آقاناصر بود، و بعد چند نفر دیگر جمع شدند. به زحمت صورتشان را میدیدم، اما تو را شناختم. لبخند زدم و بیآنکه صدای خودم را بشنوم سعی کردم بگویم «خوبم»، و میدیدم همه دارند میخندند.
یادت آمد؟ هنوز هم سرم گیج میخورد. دوست ندارم بخوابم، لااقل نه تا وقتی که در این رویا پیدایت نکنم و دوباره عاشقت نشوم، نخواهم خوابید.
آبقند که خوردم و نشستم، نزدیک غروب شده بود و آقاناصر و محمد وسیلههایی را که مانده بود پایین میآوردند. راه افتادیم، خجالت میکشیدم که با یک زخم کوچک، زمین افتاده بودم. تو را میدیدم، راه که میرفتی کلاه لبهدارت شل میشد، مدام با دست چپت آن را محکم میکردی.
یادت میآید چه پوشیده بودی؟ نه؟ مانتوی آبی تیره، شلوار جین مشکی، کتانی سفید، شال سیاه.
پیش بچهها که رسیدیم، تاریک شده بود و بچهها مدام چراغقوه میانداختند روی صورت همدیگر و میخندیدند.
- فرهاد، فرهاد، هوی فرهادخان، میدونم تویی.
محمد بود که داد میزد. بعد روی صورت من نور افتاد. میخندیدی، صدای تو بود.
- میشناسی؟
- آیدا.
- چقد سریع.
- بالا سَرَم میخندیدی شناختمت.
بعد نور را انداختی رو صورت خودت. انگار که آدمی روی بلندایی ایستاده باشد، غروب باشد، باران ببارد و آدم به چراغهای نیمهروشن و خاموش تهران نگاه کند و گریه کند و بخندد و یادِ روزهای زیبای بیستوسهسالگیاش بیفتد.
- کِی برگشتید شما؟
- من؟ من برنگشتم که. واسه عید اومدم. بعدش میرم.
و انگار که از بلندا، پرت شود آن آدم.
- یعنی پسفردا میرم.
- آره، اگه امشب گرگها نخورنمون.
- اینجا نداره.
- خب شما خیلی وقته ایران نیومدین، گرگها تازگیها زیاد شدن، همین پارسال، سه نفرمون رو گرگ خورد.
بعد یکی صدایت کرده بود و رفته بودی. من یک گوشه نشسته بودم، و تو را نگاه میکردم. صدای خودم را هم ضبط کرده بودم، نگاهت میکردم و با خودم درد دل میکردم. فردا که رفته بودی، کویر، دیگر برایم همان معنایی را نمیداد که همیشه. همیشه جای خالی تو را گوشهای متصور میشدم. نبود تو تمام بودنهای دیگر را بلعیده بود.
نه؟ یادم نیست.
سرم سبک است. دوست دارم یکبار، داشتنت را خیال کنم، اما نمیدانم چگونه است.
من خود آن سیزدهم.
موهام رو که داشتم میبستم، ت میگفت که کمکم داری گی میشی.
دخترک، کف پاهایشْ لخت، شب، داشت گرمای لطیف شنهای ساحل را بین انگشتان ظریفش راه میداد، صدای دریا، دم و بازدمش داشت خنکای ریزآب موجها را پرواز میداد، مرد، سایهاش را در آغوش گرفته بود، موج، چند تکهچوبِ پیر را تاب میداد، پیچیده بود بوی یاسمن، پرتقال، چوب، دود، دخترک، تپلدستهایش سرخ، نازچشمانش لرزان، گوشتآلودلبهایش درخشان، مرد، زمزمه میکرد فریاد خاموش را، پیرهن چاک، و خویکرده، صراحی، غزل، شب، سایهاش پیش سایهاش آمد، نجوا میکرد با نجوای موج، مرد را گفت به آواز حزین، تو کیستی در این خلوت؟ چشمانت خون، دستانت لرزان، خوابت نیست؟ لبش روی لبش نبود، فاصله داشت، بوسیدنی بود، مرد، گفت، تو معشوق زاهدی، دلبرک حافظی، تو سیمینی، نسترنی، شاخه نباتی، دخترک گفت تو کیستی؟ مرد گفت من نیستم، به یاد داشتم که گل بود و درخت، نهر عسل بود و می، صدا آمد که ای فلانی، تو محرم هر رازی، تو را به شاخ نباتت قسم، دست برون آوردم از نهر عسل، جام مِی گذاشتم بر زمین، زلف یار باز کردم از سرانگشتانم، بال زدم بر سر جنت، آمدم از هفت آسمان بر زمین، تو را دیدم، جواب دادم فالی را.
همین که حافظ فال دخترک را خواند، دخترک خندید و رویش را برگرداند سمت آب دریا و راه افتاد. گفتیم «مرد! گفتی؟». نشنید. گفتیم «حافظا! گفتی، کنون بازآ». نجوای ضعیفش را خود نشنید، ما اما چرا: «هست، هست در شهر نگاری که دل ما ببرد».
حافظهٔ حافظ، کودکانه پیش جوانیاش، خود داشت صدای موجی میشنید، حافظهاش دلتنگ چشمان نیمهبازْ خمارِ لیلا، پیک پشت پیک شراب شیراز و آواز زن فاحشه، مینوشید، رو کردم به جبرئیل، «اگر تن بود، و روح، از رنج حافظ، عزرائیلْ سوگوارانه میگرفت، روح مرد را»، جبرئیل گفت «جان حافظ در تن دیگریست».
یا تیغ بزن، بر من، بر گردن من، یا نگاهی، چشمانت، چشمان مرا، مرد اینها را گفت و کتاب حافظ را بست، حافظ رفت، دخترک رفت، جبرئیل رفت، من هم میروم، اما مردْ ماند.
چشمانت را ببند و مرا به یاد بیاور. من رویای مردی هستم که روبروی کاروانسرای بلوچستان یخ زد. صورت استخوانی، گونههای یخزده، مژههای شکسته، لبخندی که دارد کمکم ذوب میشود.
نه، یعنی معلوم نیست، دقیقاًِ دقیقاً هم نه. اینکه من دستِ جناب حضرت هوشنگ را گرفته باشم و ایشان را مجبور به خودکشی کرده باشم، کاملاً یک حرف کلیست. من صرفاً تیغی بدو دادم و تیغی در گردنش نهادم که کمی تیرگی شرایط روشن گردد. خود ایشان بودند که دستشان لرزید و تیغ لغزید و خون شره کرد روی سرامیکهای سفید.
امروز تولد «کامو» بود. برای همین، کتاب نامههایش به ماریا را برای خودم هدیه گرفتم. یک برش از کیک شکلاتی فریزشده.
عینکم را کتابخانه جا گذاشتهام، عجیب آنکه تا هنگامی که برگشتمْ متوجه نشدم، البته که بیشتر هنگامی که لپتاپ را روشن کنم عینک میگذارم. امیدورام آدمی نباشد که عینک معیوب طبی مرا دوست بدارد و آن را برای خودش بردارد، بههرحال هر نوع آدمی پیدا میشود، نه؟
فعلاً صفحه را زوم کردهام که ببینم چه مینویسم.
دستم را زخم کردهم. برایم عجیب است که بیآنکه ناخن داشته باشم، طیِ اضطرابی که دارم و سرانگشتانم را بههم فشار میدهمْ کنارههای انگشتانم را زخم میکنم. خدا را شکر که هنوز چسب زخم دارم، بهاندازهٔ زخمیکردن هفت انگشت دیگر، هست هنوز.
بعد از مدتها دارم داریوش گوش میدهم، «چه دریایی میان ماست». امید به من میگفت که یک پوستر بزرگش را قبلاً روی کمد خوابگاهش زده بود. برایم جالب بود که اگر میخواستم من هم پوستر بزنم، که نمیزنم، پوستر چه آدمهایی را میزنم. تروفو یا بوگارت یا کامو یا چستر بنینگتون. چشمهایم دارد کمکم درد میگیرد.
خیلی وقت است که فیلم ندیدهام، از وقتی که برای تدوین فیلم فرید، هارد فیلمهایم را فرمت کردهم، حس و حال دانلود فیلم ندارم، صرفاً بعضی وقتها، فرندز میبینم. آخرین فیلمی که دیدم را به یاد ندارم. از این خبر بدتر؟ هاو اباوت فالن اینجلز؟ ویذآوت مای گلاسز؟ هاو در یو؟
- چطوریه که تو فیلما، آدما میان لکچر میدن؟ یعنی یه دفه یه متن میگن مثلاً یه دیقه. آدما اینجوری مگه تو زندگی حرف میزنن؟
+ تا دلت بخواد. الکل و سیگار بده بهشون، وسط حرفشون هم نپر، همهشون مونولوگ میگن. آه ای سپیده، ژولیتِ من. مثه خودت، یه بار پنج دیقه داشتی در مورد تناسخ لکچر میدادی. ولی نکن. نخور. تو کاملاً مستعدِ الکیشدنی.
- برو بابا. ببین کی به کی میگه.
+ بعداً یه بار ضبط میکنم.
- یه پادکست بزن، میگیره خدایی.
+ مستانه.
- دخترونهست.
+ جنسیتزدهش نکن.
- باز گیر نده.
+ تو بگو.
- به نظرم تو مستی بهش فک کن. اسمای خوبی به ذهنت میان.
+ مستی در میان.
یک روز دم غروب، پسری با مو و ریش زیاد، به دفتر ما آمد. همه به او نگاه کردیم، چون پیراهنش مثل پتوی پلنگنشان بود و شلوار راهراهش تا زانو تا خورده بود، و موهایش تا کمرش بود. اما به صورت نحیفش میخورد که سیسال داشته باشد. از لیلا، منشیمان، سراغ کسی را گرفت. لیلا که در حسرت داشتن موهای بلند پسر بود، یکدفعه رنگش پرید و انگار که یک قاتل زنجیرهای را به پلیس نشان بدهدْ با ترس و لرز به من اشاره کرد. پسرْ نزدیکتر که آمدْ دست چپش را دراز کرد سمتم که دست بدهم، برای من جالب، و البته راحتتر بود که با دست چپ دست بدهم، چون همیشه خودکارم را در دست راستم داشتم، اما من دست راستم را پشت و رو کردم و به دست چپش دست دادم، اصلاً دوست نداشتم که آن موجود جوان و عجیب، هنوز ازراهنرسیدهْ به من تحکم کند، لااقل بیست سالی از او بزرگتر، و بیستسالی بیشتر از او با آدمهای دیگر دست داده بودم. اما چون دستم را چرخانده بودم، باز هم بهگونهای دست داده بودم که انگار او دست مرا پیچانده بود و به من چیره بود، از این کار کفری شده بودم، دوست داشتم همانجا فحشش بدهم و با حوالهکردن چند بیرونپا و داخلپا بیرونش کنم، اما همچین حقی نداشتم و البته کنجکاو بودم که همچون آدم پررویی، از من چه میخواهد. هنوز دستم را رها نکرده بودم صدای نامتوازن و زیرشْ مثل دررفتن سیم گیتار در فضا پیچید، در حدی که همهٔ همکاران، مثل مرغ و خروسهای سرگردان، به سمت میز من سربرگرداندند و جا خورده بودند که از همچون موجود زمختیْ چگونه همچون صدای زیری منتشر میشود. حتی اسماعیلزیپو، آبدارچیمان، بعداً به من گفت که یکی از استکانهای آبدارخانه به هنگام حرفزدن آن پسرْ ترک خورده بود، البته که میخواست دستوپاچلفتیبودن خودش را ماستمالی کند.
پسر گفت «صد تا نامهٔ عاشقانه میخوام، واسه صد تا دختر مختلف، میخوام به همشون نامه بدم». با خودم دودوتاچهارتا کردم، یعنی با همهشان دوست بود؟ از مغزم به اندازهٔ سوختن سه پتوی دو نفره دود بلند شد. چطور ممکن است؟ آخر با این مخلوق فالشْ چگونه صد دختر دوست میشود؟ به این فکر کردم که موهایم را بلند کنم و لباسهایی پر از علائم نامفهوم میخی بپوشم، و حتی به این فکر کردم که پیش متخصص حنجره بروم تا صدایم را مثل آن پسرکْ برایم تیز و برنده کندْ در حدی که به جای یکاستکان، همهٔ شیشههای دفتر، اصلاً همهٔ شیشههای برج ترک بخورد.
گفتم «اسمشون چیه؟». برایم لیست کرد، از فاطمه و زهرا و معصومه گرفته، تا آرمینا و آیدا و سهیلا. به نزدیک نود و چهار اسم که رسیدْ اسم شش پسر را هم برد. فوراً هم گفت که «اینها بعداً دختر میشن. میدونین که؟». حالا من از کدام گوری باید میدانستم که «علی معلم» و «فرهاد منتخب» و آنچندتای دیگر قرار است دختر بشوند را اصلاً بیخیال شوید، من چطور قرار است که برایشان نامهٔ عاشقانه بنویسم؟ بگویم «علی به قربان لبهای هوسآلودت»؟ یا «تقی به فدای گیسوی افشانت»؟ گفتم «یعنی چهطور نامهای بنویسم حضرت والا؟». آن موقع که گفتم «حضرت والا»، فکر میکردم توهینآمیز باشد و بهش بربخورد، اما باد به غبغب انداخت و حسابی کیفور شد از والابودنش. گفت «همهشون رو بنویس که از نگاه اول درگیرشونم، و دوست دارم یه شب رویایی رو کنار ساحل باهاشون بگذرونم، میدونی که چی میگم؟ اون وسطش هر چی میخوای بگو. هر قولی میخوای بده. فقط اون «شب رویایی» اوکی شه. میدونی که چی میگم؟». به این حروف که رسید، همهٔ همکارهایی که داشتم مثل سمفونی موتورهای خفهکرده شروع کردند به استارت خندهزدن و مخفیکردن خندههایشان. میخواستم بگویم «دست ما رو هم بگیر حضرت والا» که مدیرمان آمد و گفت «ایشون پسرِ حاجی الماس هستن، کارشون رو زودی راه بندازین».
پنج گالن قهوه خوردم، نیم گالن شکر، و باور کنید که صد نامهٔ لعنتی متفاوت نوشتم که همهشان اینگونه شروع میشد که «فلانیِ عزیزم، سلام به چشمانت که از ماه و خورشید بیشتر دوستشان میدارم»، و آخرش اینگونه بود که «برایت ستارهای کنار گذاشتهام در آسمان ساحلی که هرشب، تنها و رنجآلودْ بدان خیره میشوم. بیا بگیر از من تنهاییام را، و ستارهات را». بعد نمیدانستم که گیرندهٔ نامه متوجه خواهد شد که قصد پسرِ حاجیالماسْ تنها همخوابگی است یا نه، و لحظهای ترسیدم، نکند که کار من غیراخلاقی باشد؟ فرداپسفردا نیایند یخهٔ ما را بچسبند که دختر، و البته پسر مردم را از راه بهدر کردهایم! حتی پدرم را تصور کردم که در دادگاه بهجای اینکه از فرزند دیلاقش دفاع کند دارد داد میزند که «اگه این دستهطی نومهنوشتن به دختر مردم بلد بود که یه نامه هم واسه خاطر ما واسه مرضیخیاط مینوشت»، پدرم از بعد طلاقگرفتن مادرم، شاید هم قبلش، کشتهمردهٔ مرضی بود، شاید هم هست. این شد که بهجای تحقق آن صحنهٔ دادگاه، جدای از نامههای «اغواگریِ شب رویایی» که برایِِ پسر حاجی الماس نوشته بودم، صد فتوکپی از همین متن را در صد پاکتنامه گذاشتم، و در آخرین لحظه، به جای آن اغوانامهها به دست ابنالماس دادم.
لطفاً اگر پسر حاجی الماس را دیدید، به رویش نیاورید، چون بنده از کار بیکار میشوم. نوشتن نامههای مردمْ تنها کاریست که میتوانم انجام بدهم، و بدان عشق میورزم. تنها اینکه خدایِ باورداشته یا نداشتهتان را شکر کنید که من مسئول نوشتن این نامهها بودم، چرا که من هنوز به سوگند نامهنویسیام پایبند هستم.
قربانِ شما، کامو
این روزها احساس میکنم به شخصیت اول Her تبدیل شدهام، آنقدر که با هوش مصنوعی حرف میزنم!
راستش معدهام درد میکند.
دلم برای یک آسودگی نسبتاً طولانیمدت تنگ شده است. تنها در همین اندازه که دیگر مجبور نباشم از اضطراب، دندانهایم را به هم بفشارم، یا پایِ راستم را مدام تکان بدهم.
چند روز پیش، اینستاگرام را حذف کردم، به جای آن، نشستهام نمایشنامههایی از آقای بیضایی را میخوانم. قبلاً مرگ یزدگرد و فتحنامه کلات و اژدهاک را خوانده بودم که بینظیر بودند، همین تازگی هم «افرا، یا روز میگذرد» را خواندم، که آخرش را با گریه تمام کردم. اما اوایلش را به زحمتْ تحمل میکردم. الان هم دارم «ندبه» را میخوانم.