۱۵پ

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۴۰۲، ۰۳:۵۸ ق.ظ

امیدوار بودم که چشمهٔ خواستن‌هایم بخشکد، اما آدمی‌ست و خواستنْ انگار.

از سردرد، از صبح هفت مسکن خورده‌ام، حواسم بود که تعدادش یادم بماند که روزهای بعد بدانم که می‌توانم این تعداد مسکن و یکی بیشترش را بخورم.

سرم گیج می‌خورد، گوشی را تکیه داده‌ام به زمین، و تلاش می‌کنم که پیش از خواب، رویایی را در بیداری ببینم و بنویسم. دوست داری کجا برویم؟ آه، زیاد فکر نکن، من هم خیلی جاها نرفته‌ام، می‌بینی که می‌توانیم هر مکانی را دروغین متصور شویم، تا زمانی که تو خیالی و خیالْ خیال است، آزاد باش زیبا. کویر؟ من می‌دانم چرا، یا که شاید نه، نه؟ به‌هرحال آرزوی من‌ست، در کویر خود را کشتن، آرزو که بر جوانان عیب نیست زیبا؟

ساق دستم به درِ مینی‌بوس خورد و زخم شد. پیاده که شدیم، چشم چرخاندم که محمد را پیدا کنم، می‌دانستم چسب زخم دارد. باید پیاده می‌رفتیم تا کنار بچه‌ها، و من چادر را باید برمی‌داشتم. من فقط محمد را می‌شناختم، البته اگر هشت دقیقه مکالمه‌ام با آقاناصر، رانندهٔ مینی‌بوس را آشنایی حساب نکنم. دوست نداشتم محمد را صدا بزنم، ده دوازده نفر کنار هم بودند و لابد بعدش مرا نگاه می‌کردند. دست راستم زخم شده بود، بالایش آوردم و نگاه کردم، سه‌بندانگشت شکاف خورده بود و چند قطره خون خشکیده بود بین موهای دستم. آقاناصر صدا زد.

- مهندس چیزی... ای بابا... لا اله الا الله... ای بابا... صب کن پاشم، می‌دونم کجا خوره، شرمنده بخدا، هی می‌گفتم این آخرش گیر می‌کنه به یه جا، ولی‌خب این‌ور در بود، حواست کجا بود، بیا، نه فشار بده مهندس، چیزی نیس، خوبی؟

- خوبم آقاناصر. می‌شه بی‌زحمت محمد رو صدا بزنی؟ گاز داره فک کنم.

تا محمد که آمد، سرم گیج خورده بود و روی خاک کنار آسفالت دراز کشیده بودم و دستم را بالا نگه داشته بودم. گوشم سوت می‌کشید. محمد کنارم نشست، حرف می‌زد، ولی نمی‌شنیدم. بالای سرم، آقاناصر بود، و بعد چند نفر دیگر جمع شدند. به زحمت صورت‌شان را می‌دیدم، اما تو را شناختم. لبخند زدم و بی‌آنکه صدای خودم را بشنوم سعی کردم بگویم «خوبم»، و می‌دیدم همه دارند می‌خندند.

یادت آمد؟ هنوز هم سرم گیج می‌خورد. دوست ندارم بخوابم، لااقل نه تا وقتی که در این رویا پیدایت نکنم و دوباره عاشقت نشوم، نخواهم خوابید.

آب‌قند که خوردم و نشستم، نزدیک غروب شده بود و آقاناصر و محمد وسیله‌هایی را که مانده بود پایین می‌آوردند. راه افتادیم، خجالت می‌کشیدم که با یک زخم کوچک، زمین افتاده بودم. تو را می‌دیدم، راه که می‌رفتی کلاه لبه‌دارت شل می‌شد، مدام با دست چپت آن را محکم می‌کردی.

یادت می‌آید چه پوشیده بودی؟ نه؟ مانتوی آبی تیره، شلوار جین مشکی، کتانی سفید، شال سیاه.

پیش بچه‌ها که رسیدیم، تاریک شده بود و بچه‌ها مدام چراغ‌قوه می‌انداختند روی صورت همدیگر و می‌خندیدند.

- فرهاد، فرهاد، هوی فرهادخان، می‌دونم تویی.

محمد بود که داد می‌زد. بعد روی صورت من نور افتاد. می‌خندیدی، صدای تو بود.

- می‌شناسی؟

- آیدا.

- چقد سریع.

- بالا سَرَم می‌خندیدی شناختمت.

بعد نور را انداختی رو صورت خودت. انگار که آدمی روی بلندایی ایستاده باشد، غروب باشد، باران ببارد و آدم به چراغ‌های نیمه‌روشن و خاموش تهران نگاه کند و گریه کند و بخندد و یادِ روزهای زیبای بیست‌وسه‌سالگی‌اش بیفتد.

- کِی برگشتید شما؟

- من؟ من برنگشتم که. واسه عید اومدم. بعدش می‌رم.

و انگار که از بلندا، پرت شود آن آدم.

- یعنی پس‌فردا می‌رم.

- آره، اگه امشب گرگ‌ها نخورن‌مون.

- اینجا نداره.

- خب شما خیلی وقته ایران نیومدین، گرگ‌ها تازگی‌ها زیاد شدن، همین پارسال، سه نفرمون رو گرگ خورد.

بعد یکی صدایت کرده بود و رفته بودی. من یک گوشه نشسته بودم، و تو را نگاه می‌کردم. صدای خودم را هم ضبط کرده بودم، نگاهت می‌کردم و با خودم درد دل می‌کردم. فردا که رفته بودی، کویر، دیگر برایم همان معنایی را نمی‌داد که همیشه. همیشه جای خالی تو را گوشه‌ای متصور می‌شدم. نبود تو تمام بودن‌های دیگر را بلعیده بود.

نه؟ یادم نیست.

سرم سبک است. دوست دارم یک‌بار، داشتنت را خیال کنم، اما نمی‌دانم چگونه است.

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی