۸۴
چهارپنجباری میشد هنگامی که برمیگشتم، نیمساعت میتوانستم کنارش بنشینم. بعد چشمانم آرام آرام میسوخت و پلکهایم سنگین میشدند و بدنم بیحس و سرم گیج میشد و بعد چیزی یادم نمیآمد تا صبح که شیدا رفته بود سرکار. به من میگفت که صورت مرد باید منفیِ درجهٔ صورت زن باشد؛ چنان که همدیگر را ببوسند، از کناره، یک تمامیت دیده شود؛ اما من، همان برخورد ناکامل لبهایمان یادم نمیآمد.
امروز هفده روز است که رفته است؛ سیزده روز دیگر، میشود یک ماه تمام. پانزده روز است که موکت سفارش دادهام. خون رویش شسته نمیشد. هنگامی که موکتهای مغازه را میدیدم، مدام به موکت قرمز نگاه میکردم. احساس میکردم اگر قرمز بگیرم، یک کثافتبودگی تاریک را در خودم به وجود میآورم؛ آبی گرفتم.
«من چاق شدم؟». صدای آزاردهندهٔ تلویزیون روی اعصابم رفته بود، میانهاش گفت که «من چاق شدم؟». نگاهش نکردم؛ اما میدانستم که چاق شده بود. من اما لاغر شده بودم. میخواستم بگویم که اگر یکدیگر را در آغوش بکشیم، یک تمامیت هستیم؛ اما ایدهام را قورت دادم.
ــ
پ.ن: آخرین باری که همدیگه رو بغل کردیم، انقد محکم بود که فک میکردم توی هم حل شدیم.
قشنگ بود:) قابل لمس و واقعی.