۸۶
جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۰۷ ب.ظ
یکی در میان قلبم تپیدنش را فراموش میکند. رشتهٔ افکارم را از هر سمتی میبُرّم، از سمت دیگری خودش را میدواند. یادم میآید، داستان ایوبی که نوشته بودی؛ اینکه تاب نیاورد و گشت پیِ خدا که از او انتقام بگیرد. «عزیزم چرا از من ستاندی؟». ایوب لااقل صدایش به خدا میرسید؛ من اما چگونه انتقام بگیرم سیمین؟
دوباره فراموش کرد.
اشک...
فقط اشک که جاری میشه...