هفتهای دو بار و هر بار نیم ساعت گوشی دارم. دیشب نسیم زنگ زد و گفت در مهمانی تولد ترنج، نجمه به من گفته که تو رفتهی مرز سربازی که دیگر مرا نبینی(که نرسیدن به معشوق، آدمی را به کوه و بیابان میرساند). سوال اصلیاش این بود که «مرا هنوز دوست داری؟ حال آنکه دو سال پیش من تو را فراموش کردم». خندهام گرفت. یکباره کنده شدم از پست و نگهبانی و برف و اسلحه؛ افتادم به ورطهٔ دلبستگی. نبش قبر خاطرات.
دوستان من هم درامپردازهای خوبی هستند؛ حال آنکه اگر من عاشقش بودم، دوست نداشتم دمی دور از او باشم؛ حتی اگر نداشته باشمش. بنشینید داستانهایتان را در باب من، رئالیسم شاعرانه عاشقانه بنویسید.
دیشب هم خواب سیمین را دیدم.