۴ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

هفته‌ای دو بار و هر بار نیم ساعت گوشی دارم. دیشب نسیم زنگ زد و گفت در مهمانی تولد ترنج، نجمه به من گفته که تو رفته‌ی مرز سربازی که دیگر مرا نبینی(که نرسیدن به معشوق، آدمی را به کوه و بیابان می‌رساند). سوال اصلی‌اش این بود که «مرا هنوز دوست داری؟ حال آنکه دو سال پیش من تو را فراموش کردم». خنده‌ام گرفت. یک‌باره کنده شدم از پست و نگهبانی و برف و اسلحه؛ افتادم به ورطهٔ دلبستگی. نبش قبر خاطرات.

دوستان من هم درام‌پردازهای خوبی هستند؛ حال آنکه اگر من عاشقش بودم، دوست نداشتم دمی دور از او باشم؛ حتی اگر نداشته باشمش. بنشینید داستان‌هایتان را در باب من، رئالیسم شاعرانه عاشقانه بنویسید.

دیشب هم خواب سیمین را دیدم.

زنده و سالمم.

یکی در میان قلبم تپیدنش را فراموش می‌کند. رشتهٔ افکارم را از هر سمتی می‌بُرّم، از سمت دیگری خودش را می‌دواند. یادم می‌آید، داستان ایوبی که نوشته بودی؛ اینکه تاب نیاورد و گشت پیِ خدا که از او انتقام بگیرد. «عزیزم چرا از من ستاندی؟». ایوب لااقل صدایش به خدا می‌رسید؛ من اما چگونه انتقام بگیرم سیمین؟

دوباره فراموش کرد.

مدام به بدنم کش دادم و صداهای مفاصلم را گوش دادم. باد سرد از لالوی پنجره می‌خزید داخل و سرم تیر می‌کشید. کف پاهایم را روی فرش کشیدم تا نزدیک پنجره شدم. پرده را گرفتم و محکم کشیدم تا بسته شد. همسایه روبه‌رویی‌ام یک مرد و زن میانسال بودند و چند باری دم صبح مرد را دیده بودم که با بالاتنهٔ لخت دم پنجره آمده بود و سیگار گیرانده بود. زن هم میانه‌های نخ، می‌آمد کنار مرد و چند پکی از سیگارش را می‌کشید. پرده را کنار زدم و یک نگاه انداختم. نبودند. دوباره پرده را کشیدم. هوس سیگار‌ کرده بودم. تا وقتی سیمین بود، دزدکی می‌کشیدم؛ اما با اینکه دیگر نبود، سیگارکشیدن به‌م احساس گناه می‌داد. فقط ختم کشیده بودم. به این فکر می‌کردم اگر مرد و زن روبه‌رویی سیگار می‌کشیدند، می‌توانستم بروم و ازشان بگیرم. مطمئن بودم که اگر با لباس سیاه و ریش بلند مرا ببینند، می‌فهمند و به‌م سیگار می‌دهند.

بعضی وقت‌ها بین کتاب‌ها سیگار می‌گذاشتم. بین شرق بنفشه و آینه‌های دردار. سمت کتابخانه رفتم و دوتایشان را باز کردم. یک کاغذ مچالهٔ کوچک بین آینه‌های دردار بود. بازش کردم، سیمین نوشته بود «نکش بهزاد». قیافه‌اش یادم می‌آید که همزمان با گفتن این جمله، دستش را به کانزاشی موهایش می‌برد و درش می‌آورد و به سمت گردنم می‌گرفت. «نکش بهزاد». کانزاشی یک شمشیر استیل بود که مار سرخ دور دسته‌اش پیچیده بود؛ برای تولد ۲۶ سالگی‌اش گرفته بودم. برای اینکه حرصش را دربیاورم، پک محکم‌تر به سیگار می‌زدم و اگر استکان عرق هم پیشم بود، مثل بوگارت طرف چشم‌هایش می‌گرفتم و می‌خندیدم. می‌گفت «از سیگارکشیدن و الکل‌خوردنت متنفرم؛ ولی دوست دارم وقتی می‌کشی بغلت کنم. انگاری، انگاری ...»، انگاری بغل‌کردنش یک تسلیت باشد به یک آدم رنج‌اندود. خیلی کتاب در کتابخانه بود؛ احساس می‌کردم یک روزی، یک ساعتی که خیلی مست بوده‌ام، نخ سیگاری را شاید بین یک کتابی قایم کرده باشم. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به یاد بیاورم. کنده‌کاری کنار لامپ سقف، برایم غریب بود. احساس می‌کردم از لابه‌لای طرح‌های پیچ‌درپیچش، یک مار شبیه کانزاشی سیمین باید پدیدار شود و به سمت گردنم نشانه برود. «بهزاد نکش». کدام کتاب بود؟ شاید بین هزارویک‌شب سیگار گذاشته بودم؟ سیمین با شکم نیمه‌برآمده، کنارم خوابیده بود و لالهٔ گوشم را می‌کشید و می‌گفت اسمش رو می‌ذاریم شهرزاد. هزار و یکشب از کتابخانه لغزید و معلق شد، هواْ برگه به برگهٔ کتاب را خواند، بینش هیچ سیگاری نبود. شاید، شاید بین شب‌رنگ مضطرب؟ وقتی کتاب را به‌ش دادم که امضا کند، حالت انگشت‌های دستش، وقتی جلد را گرفته بود که سفیدی صفحهٔ اول را امضا کند، مستم کرده بود. برای آقای فرزانه. کتاب را بست و با دو دست سمتم گرفت. باز کردم، بینش هیچ سیگاری نبود. شاید بین حافظ باشد؟ حافظ افتاد. شاید بین سیمای زنی؟ سیمای زنی افتاد. شاید بین چشم‌هایش؟ چشم‌هایش افتاد. دانه به دانه افتادند و لرزیدند و بلند شدند. برگه خوردند و برگه خوردند و معلق مانده بودند. صدای برگه‌‌ها در مغزم مدام می‌پیچید و بیش‌تر می‌شد. کمی آن‌طرف‌تر، کنار پرده، مرد به پنجره تکیه داده بود و با بالاتنه‌لخت و پشت به من، داشت رو به بیرون سیگار می‌کشید. زن از کنار من بلند شد و از بین کتاب‌های معلق رد شد و کنار مرد رفت. سیگار را گرفت و یک پک محکم زد. گفت «نکش بهزاد».