۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

چهارپنج‌باری می‌شد هنگامی که برمی‌گشتم، نیم‌ساعت می‌توانستم کنارش بنشینم. بعد چشمانم آرام آرام می‌سوخت و پلک‌هایم سنگین می‌شدند و بدنم بی‌حس و سرم گیج می‌شد و بعد چیزی یادم نمی‌آمد تا صبح که شیدا رفته بود سرکار. به من می‌گفت که صورت مرد باید منفیِ درجهٔ صورت زن باشد؛ چنان که همدیگر را ببوسند، از کناره، یک تمامیت دیده شود؛ اما من، همان برخورد ناکامل لب‌هایمان یادم نمی‌آمد.

امروز هفده روز است که رفته است؛ سیزده روز دیگر، می‌شود یک ماه تمام. پانزده روز است که موکت سفارش داده‌ام. خون رویش شسته نمی‌شد. هنگامی که موکت‌های مغازه را می‌دیدم، مدام به موکت قرمز نگاه می‌کردم. احساس می‌کردم اگر قرمز بگیرم، یک کثافت‌بودگی تاریک را در خودم به وجود می‌آورم؛ آبی گرفتم.

«من چاق شدم؟». صدای آزاردهندهٔ تلویزیون روی اعصابم رفته بود، میانه‌اش گفت که «من چاق شدم؟». نگاهش نکردم؛ اما می‌دانستم که چاق شده بود. من اما لاغر شده بودم. می‌خواستم بگویم که اگر یکدیگر را در آغوش بکشیم، یک تمامیت هستیم؛ اما ایده‌ام را قورت دادم‌.

ــ

پ.ن: آخرین باری که همدیگه رو بغل کردیم، انقد محکم بود که فک می‌کردم توی هم حل شدیم.

این دست‌تکیه‌دادنِ به چانه‌اش را می‌خواهم گچ بگیرم در خاطرم؛ تا که فرداروزی که نخواهمش دید، گوشهٔ ذهنم دستش از چانه‌اش بسُرَد و نیمچه‌لبخند بزند.

«خواهد رفت».

ادبیات و واژگان، دست آدم‌های بی‌تکلف و عاشق را می‌بندد و به آن‌ها ظلم می‌کند؛ چرا که احساسات آدمی همانقدر که پیچیده به نظر می‌رسند، ساده هستند و این کنارِ هم گذاشتن کلمات غریب با یک نظم خاص و منحصربه‌فرد، چنان‌که خواننده به وجد بیاید، نه از دست همه برمی‌آید، و نه همان نویسنده هم تمام اوقات آن‌گونه می‌تواند بنویسد. بااینکه به وجد می‌آیم که حافظ و سعدی و فلانی می‌خوانم؛ اما جملات ساده و تیپیکال و سانتیمانتال هر آدمی را با جان و دل دوست دارم و گاه بیشتر درک می‌کنم. ردیف کنید شاعران و نویسندگانی که عشق آدمی به آدم دیگر را با ظرافت و زیبایی نوشته‌اند؛ من بیشتر خامی و سادگی و بی‌آلایشیِ کلام خودمانی را دوست دارم. مثلاً فلانی دوستت دارم، با اینکه می‌بینم بهمانی را دوست داری و روز و شب به او فکر می‌کنی و من عذاب می‌کشم و این عذاب را دوست دارم؛ انگاری یک مرض مقدس دارم. همین هستهٔ مطلب را می‌خواستم بگویم، باقی‌اش توجیه بود.